اشعار عارفانه و انقلابی از شعرای معاصر
چراغ ظلم ظالم تادم محشر نمی سوزد ... اگر سوزد دمی سوزد دمی دیگر نمی سوزد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام و احترامات خدمت تمامی شما دوستان عزیز به امید صحت وسلامتی کامل شما : دوستان عزیز وبلاگ هذا جهت رشد وارتقای ادب وادبیات شعر ساخته شده تا خدمتی باشد برای هم میهنان عزیز ودوست داران شعر وادب , شما عزیزان گل می توانید مطالب جدید از اشعار را از شعرای سلف ومعاصر دریافت نمایید به امید موفقیت هر چه بیشتر شما عزیزان مارا هم از دعای خیر تان فراموش نکنید .

مدیر وبلاگ :حاج محمود نیکه
          
پنجشنبه 14 اسفند 1393

عکس منظره بسیار زیبا و رویایی Landscape dreamy world

 از این شکسته دل چرا ، کسی خبر نمی کند  

شب سیاه بی کسی ، چرا سحر نمی کند

نه عاشق مسافری ، نه مانده ره مهاجری      

 به شهر خسته دلم ، چرا سفر نمی کند

 چو زورق شکسته ای ، به موج غم نشسته ای  

 دگر ز ما شکسته گان ، کسی خبر نمی کند

به روی دیدگان من ، خدای من که بسته در؟     

 مگر به دیدگان تر ، کسی نظر نمی کند؟

 به شهر صبر و خستگی ، سرای دل شکستگی     

 چرا به کوی خسته گان ، کسی گذر نمی کند؟

 ز جان که شسته ایم دست ، ز باده گشنه ایم مست      

 چرا ز جان خسته ام ، کسی حذر نمی کند؟

 چو قامتم خمیده شد ، به پیله غم تنیده شد        

 نگاه عاشقانه کس ، به چشم تر  نمی کند؟

 کویر دل چو تشنه شد ، نصیب او سراب شد    

  نگاه ابر آسمان ، بما نظر نمی کند؟

 اگر وصال جنتش ، نمیشود نصیب ما    

 ز دوزخ جهان چرا ، مرا به در نمی کند؟

 مگر نگفته او بخوان ، اجابتش از او بدان   

 دعای نیمه شب چرا ، دگر اثر نمیکند؟

 اگر که بنده ای بدم ، مرا فقط توئی  خدا      

 کلید بندگی چرا ، گشوده در نمی کند؟

 به جمع مست عاشقان ، خروش دل به صد زبان

 طلسم عاشقی چرا ، دگر ثمر نمیکند؟

 رسول مهربانی اش مگر نکرده دعوتم             

 بر این حبیب پشت در ، چرا نظر نمی کند؟

 اگر که دست کوچکم ، نمی رسد بدامنت

 تو دست خود دراز کن ، خدا که قهر نمی کند

 اگر که مشق زندگی ، نوشته ام پر از غلط               

 از این کلاس روزگار  ، مرا به در  نمی کند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 25 مرداد 1396

منظره بهاری دشت گل زیبا beautiful landscape 2016

الهی به مستان میخانه‌ات

بعقل آفرینان دیوانه‌ات

به دردی کش لجهٔ کبریا

که آمد به شأنش فرود انّما

به درّی که عرش است او را صدف

به ساقی کوثر، به شاه نجف

به نور دل صبح خیزان عشق

ز شادی به انده گریزان عشق

به رندان سر مست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل

به انده‌پرستان بی پا و سر

به شادی فروشان بی شور و شر

کزان خوبرو، چشم بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد

به مستان افتاده در پای خم

به مخمور با مرگ با اشتلم

بشام غریبان، به جام صبوح

کز ایشانست شام و سحر را فتوح

که خاکم گل از آب انگور کن

سرا پای من آتش طور کن

خدا را بجان خراباتیان

کزین تهمت هستیم وارهان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 25 مرداد 1396

تصاویر متحرک فوق العاده از طبیعت تصاویر,متحرک
نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت
در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 15 مرداد 1396

برون آمد چو صبح عالم افروز

بسان جوی شیر از چشمهٔ روز

به کوه انداختن فرزانه فرهاد

به کوه سنگ شد چون کوه پولاد

دل خارا به نیروئی همی کند

که در هر ضربتی جوئی همی کند

چو بر کارش فتادی چشم یارش

یکی را ده شدی نیروی کارش

به نظاره شدی گه گه پریروی

نشستی یک زمانی بر لب جوی

چو دیدی دستگاه کوه کن را

گزیدی پشت دست خویشتن را

امیدش را به وعده بند کردی

بدان وعده دلش خرسند کردی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 مرداد 1396





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 مرداد 1396
عکس های زیبا از طبیعت , عکس های زیبا

در مردی و مردمی که هیچند

در ریش و سبیل بی‌حسابند

آن شیرزنان  ِ  معرفت دار

والاتر از این سه تا جنابند

از غیرت و آدمیّت ای جان!

کم کن سخن این که در عذابند

زین خانمکان چه مَرد جویی؟

بگذار که کشکشان بسابند :

سرپوش ِ خطای ِ همدگر...ها!

این هفت‌خطان خطای ِ نابند

چون کرم اگر به هم بلولند

صد پیله‌ی ِ جاهلی بتابند

گه معتقد ِ درستی ِ شب

گه منکر  ِ نور  ِ آفتابند

ای شعر ِ من ای که وحی ِ عشقی!

دیدی که چه گند و بد‌جوابند؟

این جلبکیان ِ رشوه‌در‌حلق

کی غرق ِ صدای ِ پای ِ آبند؟

این جانوران که دزد  ِ جانند

کی واقف طوطی و غُرابند؟

این مرده‌خوران  ِ پوست‌تا‌مغز

کی فارق ِ کرکس و عقابند؟

کی فرق‌دهنده‌ی  ِ خیانت...

...با گرم نوشتن  ِ کتابند؟

خاکا به سر  ِ پر از تهی‌شان

با آن که سری پر از عتابند

نفرین به تمام ناطبیبان

کز دیو و ددان  ِ در‌حجابند

با آن که شکسته استخوانم

گشتند که مدرکی بیابند!

آن چهره‌ی  ِ من! اگر که چشمی‌ست.

این کور و کران چه پرخطابند!

یک مُشت گلی که جان ندارند

در مُشت زدن چه پر‌شتابند!

با هر دو ببین سلام گفتم

در پاسخ  ِ آن نگو شلابند

دانسته نشد زبانشان چیست

کز این کلمه...در اضطرابند

معلوم نشد مرامشان چیست

افیون‌زده یا پر از شرابند؟

افیون  ِ من: این دو چشم  ِ شیرین

اینان دو سه سیخ  ِ بی‌کبابند

من: مست  ِ شراب  ِ نیروانا

اینان دوهزارساله‌خوابند

من دزد  ِ خدایگان  ِ عشقم

اینان دله‌دزد  ِ بی‌طنابند

ای مردم  ِ چشم  ِ خونی  ِ من!

نامردمکان فقط حبابند

ای پیرهن  ِ دریده‌ی  ِ من!

این شرم‌دریدگان خرابند

واپای مرا حقیقت اینجاست

فرزند من! این همه سرابند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 مرداد 1396

نتیجه تصویری برای زیباترین باغهای گل جهان

مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه

برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه

ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست

تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه

دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند

نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه

فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت

که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه

تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی

ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه 

گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی

برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه

چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من

تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه

میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب

تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 3 مرداد 1396

نتیجه تصویری برای زیباترین باغهای گل جهانبه لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشهٔ پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینهٔ تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسهٔ شیرینش از تو
تنم با بوی عطرآگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با نالهٔ خونینش از تو
ولی ای مرد ، ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است ، تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی
مرا مستی و شکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مَه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
به دور افکن حدیث نام ، ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن پروردگاری
که شاعر را ، دلی دیوانه داده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 3 مرداد 1396

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه دلواپسی

قصه عشق از زبان هرکسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشتن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز، او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه، می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی ام تنها شوم

وای از این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیله گی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی؟
گفت: نه

گفتمش شیرین زبانی؟
گفت: نه

گفتمش نامهربانی؟
گفت: نه

می شود یک شب بمانی؟
گفت: نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش، افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم
یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم اه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هرچه بادا باد بود
خوش به حالش که اینقدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود
چشمهایش مست مادر زاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 23 تیر 1396

 ای مدعی چه دانی اسرار عشق ومستی؟

مشکن پیاله ام را گر می نمی پرستی

یک دم  بپوش خرقه تا از خدا شوی پر

اکنون که در خرابات با صوفیان نشستی

یارب ببین قلیلی در حق تو چه کردند

گر چه تو درب رحمت بر روی آن نبستی

هر یک به شیوه خود از لطف ناسپاسند

کافر به کفر گویی خودبین به خود پرستی

هر کس که از تو غافل گم گشته در هوایش

خو کرده با پلیدی رو می نهد به پستی

وان کس که در نوایش ساز تو می نوازد

ثروت تمام دارد در عین تنگدستی

از شهریار و خواجه فرمان شنو"بهاری":

بامدعی مگویید اسرار عشق و مستی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 23 تیر 1396


( کل صفحات : 143 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی