اشعار عارفانه و انقلابی از شعرای معاصر
چراغ ظلم ظالم تادم محشر نمی سوزد ... اگر سوزد دمی سوزد دمی دیگر نمی سوزد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام و احترامات خدمت تمامی شما دوستان عزیز به امید صحت وسلامتی کامل شما : دوستان عزیز وبلاگ هذا جهت رشد وارتقای ادب وادبیات شعر ساخته شده تا خدمتی باشد برای هم میهنان عزیز ودوست داران شعر وادب , شما عزیزان گل می توانید مطالب جدید از اشعار را از شعرای سلف ومعاصر دریافت نمایید به امید موفقیت هر چه بیشتر شما عزیزان مارا هم از دعای خیر تان فراموش نکنید .

مدیر وبلاگ :حاج محمود نیکه
          
پنجشنبه 14 اسفند 1393

SS-Flower-Land-00-001

نگارا مردگان از جان چه دانند

کلاغان قدر تابستان چه دانند

بر بیگانگان تا چند باشی

بیا جان قدر تو ایشان چه دانند 

بپوشان قد خوبت را از ایشان 

که کوران سرو در بستان چه دانند 

خرامان جانب میدان خویش آ 

مباش آن جا خران میدان چه دانند 

بزن چوگان خود را بر در ما 

که خامان لطف آن چوگان چه دانند 

بهل ویرانه بر جغدان منکر 

که جغدان شهر آبادان چه دانند 

چه دانند ملک دل را تن پرستان 

گدایان طبع سلطانان چه دانند 

یکی مشتی از این بی‌دست و بی‌پا 

حدیث رستم دستان چه دانند






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 21 تیر 1396


Kremlin2





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 21 تیر 1396

عکس گلهای زیبا و رویایی,تصاویر گل های زیبا و قشنگ,عکس گل های وحشی,عکس گل های طبیعی,عکس گل و منظره,aks gol ziba,عکس گل,تصاویر گل های زیبا,عکس گل های رنگارنگ

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟
من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟
❤️❤️




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 14 تیر 1396

عکس دشت پر از گل

در دیـار عشق، عشق و عاشـق و دلبر یكی ست
پیـش مستـان خدا آب و مـیِ احـمر یكی ست
كفر و ایمان بازتاب زلف و روی یـار ماست
نیـك بنگر تا ببینی مومن و كافر یكی ست
دل چو جام است و شراب حق در آن چون آفتاب
گوییـا کز آن زلالی بـاده و سـاغر یكی ست
چون همـه انوار هستی یك فـروغ روی اوست
نـور او و نور خورشید و مه و اختر یكی ست
ما چو ماهیـم و ضیا در ما ز خورشید حق است
نزد خاصان نـور خورشید و مهِ انور یكی ست
چشم دل را بـاز مـی كن تـا ببینی بی گمان
این زمیـنِ گاهوار و آن زمیـن گستر یكی ست
این و آن گفتن بـه ذات واحدش از كفر هست
به كه گویم این و این و این و این گوهر یكی ست
واژه ی «دیگر» نیـایـد در زبان عاشقان
پس بگویـم این جهـان و عالـم دیگر یكی ست
این جهان چون صفحه ی شطرنج و ما چون مهره ایم
مهره و شطرنج بـاز و صفحه و بستر یكی ست
گاه هادی، گاه مانـع، گاه چون كشتی بـر آب
در نگاهم بـادبـان و كشتـی و لنگر یكی ست
كلّ و جزئـی نیست در دنیـا اگر صاحب دلـی
در خودت بنگر كه «من» با دست و پا و سر یكی ست
چون همه او هست و جز او نیست در هر هست و نیست
پس به هر هستیّ و در هـر نیستی جوهر یكی ست
گفتن ابیـات بعـدی سخـت سخـت آیـد مرا
لیك می گویم كه این دلدار و این دلبر یكی ست
گفت یارم: «روحـهُ روحـیّ و روحـی روحـهُ»(1)
روح من بـا روح او در روح او اندر یكی ست
در تحیّـر مانـده ام كه من توام یا تـو منی؟!
من حبیب و تو حبیبم، دو حبیب اندر یكی ست




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 14 تیر 1396
تصویر مرتبط

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 1 تیر 1396

نتیجه تصویری برای زیباییهای شگفت انگیز طبیعت

ای خـــــدا آن اخـــتر شــبهــا کجاست

آشـــــــنای این دل تــنهـا کــــجاســت

آفــــتاب عشــــق من امـــــــــید من

پرده ساز نغـــمه ی جـــــــاوید مـــن

آنکه در من خویش را بنــیاد کــــــرد

در سکــــــــوت سینه ام فریاد کــــرد

بـر پـرم دســــــــتی کشـــــید آواز داد

در دلــــــــــــم اندیــشه ی پـــرواز داد

در به ســـوی ســــمت بارانی گـــــشود

زیر باران عشــق را با من ســـــرود

ما دو تا پــروانه های ســـــــبزه زار

زندگــی را می ســـرودیم هـر کـــنار

دست غــــم تصویر خوابــم را ربـود

زهـــر غم در هستی مــن ره گـــشود

(ماه شکــست او رفـت من پر پر شــدم

در خــــزانش بـرگ نیــــلوفــر شــدم

شهر دل را پر شــقایق کــرد و رفت

رفت امـاترک عاشق کـــرد و رفــت

در هــوایش زندگـانی سرد شـــــــد

ناله شد فریاد وغم شــد درد شـــــــد

رفتنش آیینه هــــــایم را شکـــــست

شیشه ء قلب مـــــرا با ســـنگ بسـت

خسته ام از شهر بی ساز و ســرود

خسته ام از شبپرک های حــــــسود

بالهایم در قـفس فرســـــوده اســـت

این زمین این آســــمان بیهوده است

رهـــنورد خســـــته ام از این ســــفر

مــیروم زیـــن وادی بــــی پـا وســر

ابر پر باران انـدوهـــم، خــــــــدا!

بغض تلخ صخره و کــوهم، خــدا!

مـــــــیـروم آرام و دلسرد و خموش

کــــــوله باری درد تنهایی بدوش

دختری بر روی سنگی مــــینگاشت

کاش میشد لاله یی در سنگ کـــاشت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 23 خرداد 1396

تصویر مرتبط

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی ؟
خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟

به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند
برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی؟

ز پرنیان بسترت شبی جدا نبوده یی
پرند خواب را ز خود چرا جدا نمی کنی؟

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی؟

سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی؟

دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرنده ی اسیر را چرا رها نمی کنی؟

ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمشب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی؟

به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای
که روزی عجز و بندگی به کبریا نمی کنی؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 23 خرداد 1396
عکس های زیبا و رویایی از طبیعت - سری ششم

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی

             آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

آنانکه لذت دم تیغت چشــــــــــــیده اند

              بر جای زخــــــــم دل نپسندند مرهمی

راز ســـــتاره از من شب زنده دار پرس

              کز گردش سپهــــــــر نیاسوده ام دمی

دل بسته ام چو غنچه به راه نسیم صبح

             بو تا که بشکفد گلم از بوی همدمـــــی

راهی نرفته ام که بپرسم ز رهــــــروی

            رازی نجسته ام که بگویم به محرمـــی

صد  جو  ز چشم راندم و این خاصیت نداد

          کز هفت بحــــر فیض به خاکم رسد نمی

گیرم بهشت گشت مقرر  مـرا ،چه سود

          کاندر خمیر تافته دارم جهنمــــــــــــــــی

نگذاشت کبر و وسوسه عقل بوالفضول

          تا دیو نفس سجده برد پیش آدمــــــــی

احوال آسمان و زمین و بشـــــر مپرس

           طفلی و خاک توده ای و نقش درهمی

در دفتر حیات بشـر کس نخوانده است

           جز داستان مرگ،حدیث مسلمــــــــی

نخوت ز سر بنه که به بازار کبـــــــــریا

           سرمایه دو کون نیرزد به درهمـــــــی

از حد خویش پای فزونتر کشــی سنا

            گر دور چرخ با تو مدارا کند کمــــــــی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 14 خرداد 1396

عکس هایی زیبا از منظره های رویایی طبیعت

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 14 خرداد 1396

عکس منظره های زیبای بهاری - طبیعت در بهار - عکس های دیدنی و زیبا

از تو ای عشق  در این دل چه شررها دارم

یادگار از تو چه شب ها چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گرچه از خود خبرم نیست خبر ها دارم 

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی

تو مرا غافل از اندیشه ی فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی

دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی

داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ور نه این قدر مَهَم جور و جفا یاد نداشت

هیچ شیرین، سرِ خونریزی فرهاد نداشت 

حُسن در بردنِ دل همره و همکار تو بود

غمزه دمساز تو، عشـوه مدد کار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود

راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود 

گر تو ای عشق نه مشاطه ی خوبان بودی

تَرک آن ماه جفا پیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو پروانه تویی

حرم و دیر تویی کعبه و بتخانه تویی

راز شیرینی این عالم افسانه تویی

لب دلدار تویی طـره ی جانانه تویی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق

هر  چه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق 

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم

که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم

گرچه زآن زلف گره ها زده ای در کارم 

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام

سر خوش از آه و غم و درد شب و روز توام 

باز اگر بوی منی هست ز میخانه ی توست

باز اگر آب حیاتی است به پیمانه ی توست

باز اگر راحت جانی بود افسانه ی توست

باز هم عقل کسی راست، که دیوانهی  وتست

شِکوه بیجاست مرا کُشتی و جانم دادی

آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی 

خواهم ای عشق که میخانه ی دل ها باشم

بیخبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم

بی تو یک لحظه نباشد که به دنیا باشم 

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه ی من

بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من 

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه ی تو

عاقلان بیهده خندند به دیوانه ی تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه ی تو

آه از آن دل که نشد مست ز میخانه ی تو 

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق

           ؟دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق                                                                                                                  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 9 خرداد 1396


( کل صفحات : 143 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی