تبلیغات
اشعار عارفانه و انقلابی از شعرای معاصر
اشعار عارفانه و انقلابی از شعرای معاصر
چراغ ظلم ظالم تادم محشر نمی سوزد ... اگر سوزد دمی سوزد دمی دیگر نمی سوزد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام و احترامات خدمت تمامی شما دوستان عزیز به امید صحت وسلامتی کامل شما : دوستان عزیز وبلاگ هذا جهت رشد وارتقای ادب وادبیات شعر ساخته شده تا خدمتی باشد برای هم میهنان عزیز ودوست داران شعر وادب , شما عزیزان گل می توانید مطالب جدید از اشعار را از شعرای سلف ومعاصر دریافت نمایید به امید موفقیت هر چه بیشتر شما عزیزان مارا هم از دعای خیر تان فراموش نکنید .

مدیر وبلاگ :حاج محمود نیکه
          
پنجشنبه 14 اسفند 1393
عکس منظره

: اشعار کارو دردریان

مناجات

الا ای مهین مالک آسمان‌ها
کجا گیرم آخر سراغت کجایی؟
غلام با وفای تو بودم، نبودم؟
چرا با من با وفا، بی وفایی؟
چه سازم من آخر بدین زندگانی
که فریبی است در بیکران بی ریایی
چه سان خلقت مهمل است اینکه روزم
فنا کرد، کام قدر، بر قضایی
بیا پس بگیر این حیاتی که دادی
که مردم از این سرنوشت کذایی
خداوندگارا!
اگر زندگانی ست این مرگ ناقص
به مرگ تو، من مخلص خاک گورم
دو صد بار می‌کشتم این زندگی را
اگر می‌رسیدی به زور تو، زورم
کما اینکه این زور را داشتم من
ولی تف بر این قلب صاف و صبورم
همه‌اش خنده می‌زد به صد ناز و نخوت
که من جز حقیقت ز هر چیز دورم
به پاس همین خصلت احمقانه
کنون این چنین زار و محکوم و عورم؟
چه سود از حقیقت که من در وجودش
اسیر خدایان فسق و فجورم؟
از آن دم که شد آشنا با وجودم
سرشکی نهان در نگاه سرورم
چو روزم، تبه کن تو، روز "حقیقت"
که پامال شد زیر پایش غرورم
خداوندگارا!
تو فرسنگ‌ها دوری از خاک دوری
تو درد من "خاک بر سر" چه دانی؟
جهانی هوس، مرده خاموش و بی کس
در این بی نفس ناله آسمانی...
ز روز تولد همه هر چه دیدم
همه هرکه دیدم تبه بود و جانی
طفولیتم بر جوانی چه بودی
که تا بر کهولت چه باشد جوانی
روا کن به من شر مرگ سیه را
که خیری ندیدم از این زندگانی
مگر از پس مرگ، روز قیامت
خلاصم کن زین شب جاودانی
به من بد گمانی؟ دریغا ندانم
چه سان بینمت تا چنانم ندانی؟
نه بالی که پر گیرم آیم به سویت
نه بهر پذیرایی‌ات آشیانی
چه بهتر که محروم سازم تو را من
ز دیدار خویش و از این میهمانی
مبادا که حاشا نمایی به خجلت
که پروردگار لتی استخوانی
خداوندگارا!
تو می دانی آخر، چرا بی محابا
سیه پرده شم رو را ندیدم
مرا ز آسمان تو باکی نباشد
که خون زمین می‌طپد در وریدم
من آن مرغ ابر آشیانم که روزی
به بال شرف در هوا  می‌پریدم
حیات دو صد مرغ بی بال و پر را
به رغم هوس، از هوی می‌خریدم
به هر جا که بیداد می‌گشت دادی
به قصد کمک، کو به کو می‌خزیدم
به هر جه که می‌مرد رنگی زرنگی
به یکرنگی از جای خود می‌پریدم
من آن شاعر سینه بدریده هستم
که عشق خود از مرگ  می‌آفریدم
چه سازم شرنگ فنا شد به کامم
ز شاخ حقیقت، هر چه چیدم
ولی ناخلف باشم از دیده باشی
که باری سر انگشت حسرت گزیدم
ار آنرو که با علم بر سرنوشتم
ز روز ازل راه خود را گزیدم
خداوندگارا!
ز تخت فلک پایه آسمان‌ها
دمی سوی این بحر بی آب رو کن
زمین را از این سایه شیاطین
جنین در جنین، کین به کین، رفت و رو کن
سیاهی شکن چنگ فریادها را
به چشم سکوت سیاهی فرو کن
همیشه جوانی تو، پیر زمانه
شبی هم "جوانی" به ما آرزو کن
که تا زیر و رو نسازم آسمانت
زمین را به نفع زمان زیر و رو کن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 مهر 1396



گر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان

همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده

به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق

بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن

که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 18 مهر 1396
زیباترین مناظر طبیعی دنیا+تصاویر

الهی سوختم بی‌غم الهی

کرامت کن نم اشکی و آهی

چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان

شود دامان ازو رشک گلستان

چه آه آهی که چون از دل زند سر

بسوزاند دل یاقوت احمر،

دل بی‌عشق بر جان بس گران است

سر بی‌شور مشتی استخوان است

تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق

تو را حور و مرا گور و کفن عشق

ز عشق از هر چه برتر میتوان شد

خدا گر نه، پیمبر میتوان شد

اگر یزدان پاک از لات عشق است

جهان را قاضی الحاجات عشق است

نداند عقل راه خانهٔ عشق

که عقل کل بود دیوانهٔ عشق

خراب عشق آباد ی ندارد

بد و نیک و غم و شادی ندارد

نداند دوست از دشمن گل از خار

برش یکسان بود تسبیح و زنار

ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد

بجز خون جگر چشمم مبناد

مبادا مرهم داغم جز آتش

رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 14 مهر 1396
مدل های گل رز بالا رونده در تزیین باغچه
این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟
پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟
شیخ بازیگوش ما  از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!
پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟
آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان  وصله ی ناجور کیست؟
دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟
دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟
این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟
این که بر آن گوش خود بستید،  صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟
آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟
بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 مهر 1396
زیباترین مناظر طبیعی دنیا+تصاویر
کجایش خنده دارد این شب تاریک و بی سامان !
که ساعتهاست می‌خندی بر این ویرانه ویران
تو از اغاز عصر زخم و درد و بی‌کسی شادی
و یا از اینکه نزدیک است دیگر نقطه پایان؟!
چرا ازاد خندیدی ؟ندیدی؟ سوگ ازادیست
و هر کس پای خود را بسته بر زنجیر یک زندان 
یکی در بند تنهایی خودش را سخت پیچیده 
یکی از مرگ مینالد یکی از درد بی درمان
به ریش خویش می‌خندی که می‌بازی در این بازی 
که حتی نغمه یادت نمی‌ماند در این دوران؟!
به چشم خویش می‌بینی که قرنی تلخ می‌اید
بگو اخر چه می‌خواهی بگویی با لب خندان




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 مهر 1396
عکس طبیعت شگفت انگیز

ای خدا این وصل را هجران مکن 

سرخوشان عشق را نالان مکن 

باغ جان را تازه و سرسبز دار 

قصد این مستان و این بستان مکن 

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن 

خلق را مسکین و سرگردان مکن 

بر درختی کشیان مرغ توست 

شاخ مشکن مرغ را پران مکن 

جمع و شمع خویش را برهم مزن 

دشمنان را کور کن شادان مکن 

گر چه دزدان خصم روز روشنند 

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن 

کعبه اقبال این حلقه است و بس 

کعبه اومید را ویران مکن 

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 19 شهریور 1396
                                                                                                                                                                                                                                          

تصاویر متحرک فوق العاده از طبیعت تصاویر,متحرک

مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند            آن کو دلش را برده‌ای جان هم غلامت می‌کند 

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را         مستی که هر دو دست را پابند دامت می‌کند 

ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان              حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می‌کند 

ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبی               مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می‌کند 

ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشی    با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت می‌کند 

آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کند          ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می‌کند 

بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیان           گر نیم مست ناقصی مست تمامت می‌کند 

از لب سلامت ای احد چون برگ بیرون می‌جهد        اندازه لب نیست این این لطف عامت می‌کند 

ماه از غمت دو نیم شد رخساره‌ها چون سیم شد         قد الف چون جیم شد وین جیم جامت می‌کند 

در عشق زاری‌ها نگر وین اشک باری‌ها نگر       وان پخته کاری‌ها نگر کان رطل خامت می‌کند 

ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او        بر جان حلالت می‌کند بر تن حرامت می‌کند 

پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شوم           ای دل مترس از نام بد کو نیک نامت می‌کند 

بس کن رها کن گفت و گو نی نظم گو نی نثر گو       کان حیله ساز و حیله جو بدو کلامت می‌کند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 19 شهریور 1396
تصویر مرتبط
آخر چرا ای نازنین، با ما چنین تا می‌کنی،
گاهی نهانی از نظر گه رخ هویدا می‌کنی،
بیچاره چشمم را چرا از گریه دریا می‌کنی، 
«ای غنچه خندان چرا خون در دل ما می‌کنی»
«خاری به خود می‌بندیُّ و ما را زسر وا می‌کنی» 
دیوانه از عشقت منم، یادآور این دیوانه را،
مست و خمار بوسه ای، هم ساقی و پیمانه را،
گاهی، فقط گاهی بگو، در گوشم این افسانه را، 
« ای شمع رقصان با نسیم، آتش مزن پروانه را»
« با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می‌کنی» 
این دل سرانجام از جفا روزی رها باید شدن،
از شور و شوق آکنده، لبریز صفا باید شدن،
چون زلف گل، آشفته از باد صبا باید شدن،
« ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن »
« درگوشه‌ی میخانه هم مارا تو پیدا می‌کنی »
شب تا سحر نالیده‌ام، از جورت ای نامهربان،
از دیده خون باریده‌ام، یک ابر نه یک آسمان،
گرد رخت گردیده‌ام ، هر نیمه شب، پروانه سان،
« آه سحرگاه تو را ای شمع مشتاقم به جان»
« باری بیا گر آه خود با ناله سودا می‌کنی. »
آخر چه گویم از جفات ای دل‌ستان، ای دل‌شکن،
دل بردی از این خسته دل، جان کندی از این خسته تن،
دیگر کلامی نیست تا افزون کنم بر این سخن.
« ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن »
« شورافکن و شیرین سخن، اما تو غوغا می‌کنی.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 شهریور 1396
تصویر مرتبط

سیصد گل سرخ ، یک گل ِ نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی ؟!

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم ! 

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن

دامن ز بساط عافیت برچیدن

در دست ، سر بریده ی خود بردن

در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن

هرجا که نگاه می کنم خونین است!

از خون پرنده ای ، گُلی رنگین است

در ماتم گل پرنده می موید و گل

از داغ دل پرنده داغ آجین است

فانوس هزار شعله اما در باد

می سوزد و سرخوش است و چین واچین است

یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی

از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد

بر بام بلند خانه پر خواهد زد

امشب که دوباره ماه بالا آمد

می آید و باد پشت در خواهد زد

یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت

مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد

صد جنگل صبح در هوا می شکفد

خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد

سیصد گل سرخ ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی ؟!

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 شهریور 1396
عکس های جاده های رویایی با مناظر زیبا

ای آن که یم عشق تو را نیست کرانه
ای آذر عشقت به دل و جان چو زبانه
ای قصه ی وصلت شده برتر ز فسانه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
گه طفل ره عشق تو ،گه هادی و مرشد
گه مومنت ای یارم و گه کافر و ملحد
گه ناله کنان باشم و گه شاکر و حامد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
یاد تو ز هر جان و دلی درد بشوید
از بارش رحمت ز تو هر خار بروید
مرغ دل عاشق زفراق تو چو موید
هر کس به طریقی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
ساقی زپی ساغر و من مست تو ای یار
عاصی زپی توبه و من خوارِ گنهکار
شافی به برم باشد و من زارم و بیمار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
مقصود زهر ندبه ی حنانه توئی تو
مقصود زهر نعره ی مستانه توئی تو
مقصود زهر ساغر و پیمانه توئی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو
مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه
یحیای صفت یار سر دار توان دید
موسای دل از عشق به ره نار توان دید
در نار خلیلی شو که گلزار توان دید
چون در همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه نیم من که روم خانه به خانه
چون دوستی آل پیمبر حرم توست
وز عفو گناهان همه زیر قلم توست
چشم طمعم دوخته بر بیش و کم توست
زیرا که گنه را به ازین نیست بهانه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 شهریور 1396


( کل صفحات : 146 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی