اشعار عارفانه و انقلابی از شعرای معاصر
چراغ ظلم ظالم تادم محشر نمی سوزد ... اگر سوزد دمی سوزد دمی دیگر نمی سوزد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام و احترامات خدمت تمامی شما دوستان عزیز به امید صحت وسلامتی کامل شما : دوستان عزیز وبلاگ هذا جهت رشد وارتقای ادب وادبیات شعر ساخته شده تا خدمتی باشد برای هم میهنان عزیز ودوست داران شعر وادب , شما عزیزان گل می توانید مطالب جدید از اشعار را از شعرای سلف ومعاصر دریافت نمایید به امید موفقیت هر چه بیشتر شما عزیزان مارا هم از دعای خیر تان فراموش نکنید .

مدیر وبلاگ :حاج محمود نیکه

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه دلواپسی

قصه عشق از زبان هرکسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشتن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز، او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه، می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی ام تنها شوم

وای از این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیله گی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی؟
گفت: نه

گفتمش شیرین زبانی؟
گفت: نه

گفتمش نامهربانی؟
گفت: نه

می شود یک شب بمانی؟
گفت: نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش، افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم
یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم اه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هرچه بادا باد بود
خوش به حالش که اینقدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود
چشمهایش مست مادر زاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 23 تیر 1396

 ای مدعی چه دانی اسرار عشق ومستی؟

مشکن پیاله ام را گر می نمی پرستی

یک دم  بپوش خرقه تا از خدا شوی پر

اکنون که در خرابات با صوفیان نشستی

یارب ببین قلیلی در حق تو چه کردند

گر چه تو درب رحمت بر روی آن نبستی

هر یک به شیوه خود از لطف ناسپاسند

کافر به کفر گویی خودبین به خود پرستی

هر کس که از تو غافل گم گشته در هوایش

خو کرده با پلیدی رو می نهد به پستی

وان کس که در نوایش ساز تو می نوازد

ثروت تمام دارد در عین تنگدستی

از شهریار و خواجه فرمان شنو"بهاری":

بامدعی مگویید اسرار عشق و مستی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 23 تیر 1396

SS-Flower-Land-00-001

نگارا مردگان از جان چه دانند

کلاغان قدر تابستان چه دانند

بر بیگانگان تا چند باشی

بیا جان قدر تو ایشان چه دانند 

بپوشان قد خوبت را از ایشان 

که کوران سرو در بستان چه دانند 

خرامان جانب میدان خویش آ 

مباش آن جا خران میدان چه دانند 

بزن چوگان خود را بر در ما 

که خامان لطف آن چوگان چه دانند 

بهل ویرانه بر جغدان منکر 

که جغدان شهر آبادان چه دانند 

چه دانند ملک دل را تن پرستان 

گدایان طبع سلطانان چه دانند 

یکی مشتی از این بی‌دست و بی‌پا 

حدیث رستم دستان چه دانند






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 21 تیر 1396


Kremlin2





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 21 تیر 1396

عکس گلهای زیبا و رویایی,تصاویر گل های زیبا و قشنگ,عکس گل های وحشی,عکس گل های طبیعی,عکس گل و منظره,aks gol ziba,عکس گل,تصاویر گل های زیبا,عکس گل های رنگارنگ

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟
من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟
❤️❤️




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 14 تیر 1396

عکس دشت پر از گل

در دیـار عشق، عشق و عاشـق و دلبر یكی ست
پیـش مستـان خدا آب و مـیِ احـمر یكی ست
كفر و ایمان بازتاب زلف و روی یـار ماست
نیـك بنگر تا ببینی مومن و كافر یكی ست
دل چو جام است و شراب حق در آن چون آفتاب
گوییـا کز آن زلالی بـاده و سـاغر یكی ست
چون همـه انوار هستی یك فـروغ روی اوست
نـور او و نور خورشید و مه و اختر یكی ست
ما چو ماهیـم و ضیا در ما ز خورشید حق است
نزد خاصان نـور خورشید و مهِ انور یكی ست
چشم دل را بـاز مـی كن تـا ببینی بی گمان
این زمیـنِ گاهوار و آن زمیـن گستر یكی ست
این و آن گفتن بـه ذات واحدش از كفر هست
به كه گویم این و این و این و این گوهر یكی ست
واژه ی «دیگر» نیـایـد در زبان عاشقان
پس بگویـم این جهـان و عالـم دیگر یكی ست
این جهان چون صفحه ی شطرنج و ما چون مهره ایم
مهره و شطرنج بـاز و صفحه و بستر یكی ست
گاه هادی، گاه مانـع، گاه چون كشتی بـر آب
در نگاهم بـادبـان و كشتـی و لنگر یكی ست
كلّ و جزئـی نیست در دنیـا اگر صاحب دلـی
در خودت بنگر كه «من» با دست و پا و سر یكی ست
چون همه او هست و جز او نیست در هر هست و نیست
پس به هر هستیّ و در هـر نیستی جوهر یكی ست
گفتن ابیـات بعـدی سخـت سخـت آیـد مرا
لیك می گویم كه این دلدار و این دلبر یكی ست
گفت یارم: «روحـهُ روحـیّ و روحـی روحـهُ»(1)
روح من بـا روح او در روح او اندر یكی ست
در تحیّـر مانـده ام كه من توام یا تـو منی؟!
من حبیب و تو حبیبم، دو حبیب اندر یكی ست




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 14 تیر 1396
تصویر مرتبط

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 1 تیر 1396





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی