اشعار عارفانه و انقلابی از شعرای معاصر
چراغ ظلم ظالم تادم محشر نمی سوزد ... اگر سوزد دمی سوزد دمی دیگر نمی سوزد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام و احترامات خدمت تمامی شما دوستان عزیز به امید صحت وسلامتی کامل شما : دوستان عزیز وبلاگ هذا جهت رشد وارتقای ادب وادبیات شعر ساخته شده تا خدمتی باشد برای هم میهنان عزیز ودوست داران شعر وادب , شما عزیزان گل می توانید مطالب جدید از اشعار را از شعرای سلف ومعاصر دریافت نمایید به امید موفقیت هر چه بیشتر شما عزیزان مارا هم از دعای خیر تان فراموش نکنید .

مدیر وبلاگ :حاج محمود نیکه
عکس طبیعت شگفت انگیز

ای خدا این وصل را هجران مکن 

سرخوشان عشق را نالان مکن 

باغ جان را تازه و سرسبز دار 

قصد این مستان و این بستان مکن 

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن 

خلق را مسکین و سرگردان مکن 

بر درختی کشیان مرغ توست 

شاخ مشکن مرغ را پران مکن 

جمع و شمع خویش را برهم مزن 

دشمنان را کور کن شادان مکن 

گر چه دزدان خصم روز روشنند 

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن 

کعبه اقبال این حلقه است و بس 

کعبه اومید را ویران مکن 

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 19 شهریور 1396
                                                                                                                                                                                                                                          

تصاویر متحرک فوق العاده از طبیعت تصاویر,متحرک

مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند            آن کو دلش را برده‌ای جان هم غلامت می‌کند 

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را         مستی که هر دو دست را پابند دامت می‌کند 

ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان              حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می‌کند 

ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبی               مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می‌کند 

ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشی    با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت می‌کند 

آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کند          ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می‌کند 

بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیان           گر نیم مست ناقصی مست تمامت می‌کند 

از لب سلامت ای احد چون برگ بیرون می‌جهد        اندازه لب نیست این این لطف عامت می‌کند 

ماه از غمت دو نیم شد رخساره‌ها چون سیم شد         قد الف چون جیم شد وین جیم جامت می‌کند 

در عشق زاری‌ها نگر وین اشک باری‌ها نگر       وان پخته کاری‌ها نگر کان رطل خامت می‌کند 

ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او        بر جان حلالت می‌کند بر تن حرامت می‌کند 

پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شوم           ای دل مترس از نام بد کو نیک نامت می‌کند 

بس کن رها کن گفت و گو نی نظم گو نی نثر گو       کان حیله ساز و حیله جو بدو کلامت می‌کند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 19 شهریور 1396
تصویر مرتبط
آخر چرا ای نازنین، با ما چنین تا می‌کنی،
گاهی نهانی از نظر گه رخ هویدا می‌کنی،
بیچاره چشمم را چرا از گریه دریا می‌کنی، 
«ای غنچه خندان چرا خون در دل ما می‌کنی»
«خاری به خود می‌بندیُّ و ما را زسر وا می‌کنی» 
دیوانه از عشقت منم، یادآور این دیوانه را،
مست و خمار بوسه ای، هم ساقی و پیمانه را،
گاهی، فقط گاهی بگو، در گوشم این افسانه را، 
« ای شمع رقصان با نسیم، آتش مزن پروانه را»
« با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می‌کنی» 
این دل سرانجام از جفا روزی رها باید شدن،
از شور و شوق آکنده، لبریز صفا باید شدن،
چون زلف گل، آشفته از باد صبا باید شدن،
« ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن »
« درگوشه‌ی میخانه هم مارا تو پیدا می‌کنی »
شب تا سحر نالیده‌ام، از جورت ای نامهربان،
از دیده خون باریده‌ام، یک ابر نه یک آسمان،
گرد رخت گردیده‌ام ، هر نیمه شب، پروانه سان،
« آه سحرگاه تو را ای شمع مشتاقم به جان»
« باری بیا گر آه خود با ناله سودا می‌کنی. »
آخر چه گویم از جفات ای دل‌ستان، ای دل‌شکن،
دل بردی از این خسته دل، جان کندی از این خسته تن،
دیگر کلامی نیست تا افزون کنم بر این سخن.
« ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن »
« شورافکن و شیرین سخن، اما تو غوغا می‌کنی.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 شهریور 1396
تصویر مرتبط

سیصد گل سرخ ، یک گل ِ نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی ؟!

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم ! 

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن

دامن ز بساط عافیت برچیدن

در دست ، سر بریده ی خود بردن

در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن

هرجا که نگاه می کنم خونین است!

از خون پرنده ای ، گُلی رنگین است

در ماتم گل پرنده می موید و گل

از داغ دل پرنده داغ آجین است

فانوس هزار شعله اما در باد

می سوزد و سرخوش است و چین واچین است

یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی

از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد

بر بام بلند خانه پر خواهد زد

امشب که دوباره ماه بالا آمد

می آید و باد پشت در خواهد زد

یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت

مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد

صد جنگل صبح در هوا می شکفد

خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد

سیصد گل سرخ ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی ؟!

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 شهریور 1396
عکس های جاده های رویایی با مناظر زیبا

ای آن که یم عشق تو را نیست کرانه
ای آذر عشقت به دل و جان چو زبانه
ای قصه ی وصلت شده برتر ز فسانه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
گه طفل ره عشق تو ،گه هادی و مرشد
گه مومنت ای یارم و گه کافر و ملحد
گه ناله کنان باشم و گه شاکر و حامد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
یاد تو ز هر جان و دلی درد بشوید
از بارش رحمت ز تو هر خار بروید
مرغ دل عاشق زفراق تو چو موید
هر کس به طریقی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
ساقی زپی ساغر و من مست تو ای یار
عاصی زپی توبه و من خوارِ گنهکار
شافی به برم باشد و من زارم و بیمار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
مقصود زهر ندبه ی حنانه توئی تو
مقصود زهر نعره ی مستانه توئی تو
مقصود زهر ساغر و پیمانه توئی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو
مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه
یحیای صفت یار سر دار توان دید
موسای دل از عشق به ره نار توان دید
در نار خلیلی شو که گلزار توان دید
چون در همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه نیم من که روم خانه به خانه
چون دوستی آل پیمبر حرم توست
وز عفو گناهان همه زیر قلم توست
چشم طمعم دوخته بر بیش و کم توست
زیرا که گنه را به ازین نیست بهانه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 شهریور 1396
عکس های رمانتیک و زیبای بارانی  - www.jazzaab.ir

گرید به حالم کوه و در و دشت از این جدایی

می نالد از غم این دل دمادم فردا کجایی

سفر بخیر سفر بخیر مسافر من

گریه نکن گریه نکن به خاطر من

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم میچکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا سینه من دشت غم ها

یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم با تو تنها

باران می بارد امشب تو را کم دارم امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

این کلام آخرینم برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 9 شهریور 1396

عکسهایی از مناظر کوهستانی و زیبای اروپا

دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت

به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 2 شهریور 1396

عکسهایی از مناظر کوهستانی و زیبای اروپا

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه ی نی
که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او
غم غربت، غم دیرینه ی او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

قیصر امین پور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 2 شهریور 1396





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی